ملاقه ي تقدير در حال به زدن ما در ديگ زندگي است.
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان.
سال ها پیش انسان اولیه زیباییش را درک کرد از او قصه ها ساخت در افسانه ها شاهزاده ها را افسون می کرد ... شاعران سال ها در وصفش شعر می گفتند همنشین باغبان و بلبل شد!بر هر چه که می توانستیم تصویرش را نقش کردیم بعد ها قلمرواش وسعت یافت تا کهکشان ها .
انسان های بی احساس گفتند با یک گل بهار نمی شود اما برای شاهزاده کوچولو با یک گل بهار شد
ما درس نگرفتیم چندتایشان را آوردیم در باغچه کاشتیم . قفس ساختیم ،حوض ساختیم ،گلدان ساختیم که خیالمان راحت باشد که خانه ای دارد زمان گذشت و زمانه هم.
به شیر آبی دل خوش کردیم و گلدانی ، برای دل خوشیش بلبل ها را در قفس انداختیم . اما هیچ چیز عوض نشد از اول شروع کردیم از هر نوع مصنوعیش را ساختیم با پلاستیک،فلز،چرم،بلبل ها قهر کردند !!!
برای دل خوشیشان باغبان آوردیم گل آپارتمانی پرورش دادیم چشم باز کردیم خیلی چیزها را از دست داده بودیم،مفهوم خیلی چیزها عوض شده بود ما ناخواسته خیانت کرده بودیم به شعرها ، افسانه ها به طرح های روی قالی و از همه این ها مهم تر به تاریخ .
اما او ایستاد ، ساقه ی ظریفش همه ی این ها را تحمل کرد هنوز هم ایستاده هر کجا که زیبایی ،معنویت و پاکی هست و همواره خواهد ماند.
اما آنچه باید حفظ شود تنها گاز نیست ،نفت نیست ،آب نیست،کاری نکنیم که زیبایی از کودکان فردا دریغ شود.
سال ها پیش هر کتابی را باز می کردی
در آن گلی بود و بلبلی
اما امروز کلاغ است و کاکتوس
قدرشان را بدانیم شاید سال های بعد
شاعران همین ها را هم کم بیاورند
تشابه سرنوشت
قطره ي باران به محض برخورد با دامنه ي كوه راه كالچه را پيش گرفت.
در سنگلاخ ها هر چه پيش تر مي رفت رنگ چهره اش تيره تر مي شد...
خارچه هاي زيادي در بدنش فرو رفت و در برخورد با تخته سنگهاي زيادي
از هم پاشيد اما بالاخره پس از مشقت هاي بسيار به رودخانه رسيد و با شتاب مسير رودخانه را پيمود.
در آستانه ي دريا هر چه پيش تر مي رفت رنگ چهره اش روشن تر مي شد و سرانجام پس از چند روز با خاطره ي خوش به دريا پيوست و از آنجا... .
.
.
.
من هم اكنون در برخورد با كدام تخته سنگ ها در حال فروپاشيدن هستم؟!!!
همیشه شعار آزادی دادن خوب نیست ...
خیلی موقع ها اگه یه چیزی رو زندانی و ازش مراقبت کنی قشنگ تره
چون اگه آزادش بزاری خیلی بهت ضرر میزنه ..
مثل هوس .. مثل هوای نفس .. مثل نگاه آلوده ...
اگه ازشون حفاظت بشه میشه حیا .. میشه عفت .. میشه پاکدامنی ..
اون وقته که با ارزش و زیبا میشه ..
مگه نه ؟
البته بستگی به آدمش داره که با چه اعتقادی و زیبایی رو چی تعریف کنه ..اما فطرت آدما این زیبایی رو دوست داره حالا شاید یکی میخواد فریاد آزادی برای هوسش رو سر بده .. بذار راحت باشه ... یه روزی میفته تو زندان !
«شادی»
هر روز صبح از خواب که برمیخیزم اول شمارهی شادی را میگیرم: «در حال حاضر، تماس با مشترک مورد نظر امکانپذیر نمیباشد. لطفاً بعداً شمارهگیری نمایید.»
به تعداد روزهای عُمرم این پیام را شنیدهام اما هیچوقت نا اُمید نیستم.
شاید خود شادی است که صدایش را برایم عوض میکند.
«
دو چنار»پایین ده اینجا که من ایستاده ام معروف است به لجنگاه، یا گودال تعفن، آخر عاقبت گندآب کوچهها به ریشههای من ختم میشود
. بعلاوهی این، مردم، لاشهی حیوانات مُرده و کثافات ریز و درشتشان را پای من دفن میکنند. این آبادی اسمش را از ما گرفته است. (دو چنار) . رفیقام آن طرف آبادی حدود پانصد متر بالاتر در محلی به نام بلندگاه زندگی می کند. هیچ کس باور نمی کند ما را در یکسال کاشته باشند.من حدود بیست متر ریشه دارم وقدم الی ماشاء
...تا حالا کسی نتوانسته است این بالا که حتی پرندهها سرشان گیج میرود، آخرین شاخ و برگهایم را تماشا کند
. کلاغهایی که پشتدرپشت، روی من زندگی میکردهاند، گاهی سرشان میچرخد و لانههایشان را پیدا نمیکنند.باد، حریف برگهایم نیست
. آخر پاییز که می شود تازه به اندازهی ده تا درخت معمولی در تابستان برگ دارم. تمام روستا زیر سایهام جا میگیرند.چوبنرمههایم، شکم تنورهای روستا را سیر کرده، اضافهی آن به آبادیهای اطراف صادر میشود
. ریشههایم بههمان نسبت از پیشروی در عمق تاریک و نمناک خاک لذت می برند که شاخ و برگهایم از نزدیک شدن به ابرها.اما رفیقام در بلندگاه ، ریشهاش اگر به زحمت به یک متر برسد که نمی رسد
. قدش تا زیر زانوی من بیشتر نیست. خوب طبیعی است مگر یک متر ریشه چقدر تنه را می تواند نگه دارد؟ همیشه ی خدا چشم به آسمان دارد و جزاز آب باران استفاده نمی کند.خودش می گوید
: «تقصیر من نیست، ریشههایم بیش از حد وسواسیاند». پاییزنشده، رنگ و رویش زرد می شود. شاید بپرسید بااین حال چطور اسمش در کنار من مانده است؟چیز عجیبی که باعث شده رفیقام از سر زبانها نیفتد این است
:در طول شبانهروز شیره ی قهوهای رنگ غلیظ و بدبویی، لقه لقه مثل دمل چرکی از قسمت انتهایی تنهاش بیرون می زند
. راستش گمان نکنم تابهحال احدی از اهالی به نشستن پای سایهاش فکر کرده باشد. چند ماه پیش آمدند و مقداری ازآنرا برای آزمایش با خود بردند اما از جواب آن هنوز خبری نیست.برای من هم عجیب است این دملهای چرکی، واقعاً چه میتوانند باشند
!؟محمدابراهیم اکبری


